دانشجو - نمره - جزوه

سلام.........................................hi

ایران_چرا_مثل_اروپا_پشرفت_نمیکند

اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود.
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است

اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود

اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مادرزادی مدیر هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت بزرگترين هاي کشور است.

اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند.
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود.

اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند

اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند.
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست جدید می گیرد.!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۹ساعت 4:6  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

جاي زخم زبونها

پسر کوچک و بداخلاقی بود که خیلی زود عصبانی می شد و موجب رنجش دیگران می گشت، روزی پدرش به او کیسه ای پر از میخ داد و از او خواست تا هر وقت کسی را ناراحت کرد با چکش یک میخ روی دیوار بکوبد. روز اول سپری شد و پسرک ۳۷ میخ داخل دیوار فرو کرد. طی چند هفته بعد هر وقت که سعی می کرد خشم خود را کنترل کند تعداد میخ هایی که روی دیوار می کوبید نیز رفته رفته کمتر میشد.
سرانجام روزی فرا رسید که پسر کوچک دیگر عصبانی نشد و کسی را نرنجاند، وقتی پدرش از موضوع مطلع شد از او خواست تا هر روزی که قادر است هیجانات منفی خود را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بکشد. روزها یکی یکی گذشتند و بالاخره روز موعود فرا رسید. پسر کوچک با شهامت به پدرش گفت: تمام میخ ها را از دیوار بیرون کشیده ام.
پدر مهربانش او را با گرمی در آغوش کشید و وقتی که همراه پسر به سمت دیوار رسیدند به او گفت”پسرم کارت عالی بود اما به سوراخهایی که روی دیوار به جامانده نگاه کن. این دیگر همان دیوار سابق نیست. او اضافه کرد؛” صحبت از روی عصبانیت و سخنان نیشدار همواره زخم هایی را برجا  میگذارد، اگر چاقویی را به قلب کسی فرو کنی و بیرون بکشی، دیگر مهم نیست چند بار بگویی متاسفم چون آن زخم ها هنوز آنجا هستند.”

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ساعت 19:13  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

يك سيب كه به هوا مياندازديم هزار چرخ  ميخورد.

در زمان های قدیم کشاورزی در دهکده ای دوردست زندگی می کرد که اسبی پیر داشت و با آن زمین هایش را زراعت می کرد. روزی اسبش به سوی تپه ها گریخت و در این میان همسایگان کشاورز با این باور که او بدشانسی آورده است شروع به دلداری اش کردند. با این وجود پیرمرد به آنها گفت:خوش شانسی؟ بدشانسی؟ چه کسی از بازی روزگار آگاه است؟

یک هفته بعد اسب پیر به مزرعه بازگشت و همه را حیران کرد. گله ای از اسبهای وحشی کوهستان همراه اسب به مزرعه پیرمرد آمدند. همسایگان او که دهانشان از تعجب باز مانده بود با این باور که او خوش شانس است به او تبریک گفتند. باز هم مرد دانا در جواب به آنها گفت: خوش شانسی؟ بدشانسی؟ چه کسی می داند؟

روزی وقتی پسر کشاورز مشغول رام کردن اسب های وحشی بود ناگهان تعادلش را از دست داد، به زمین خورد و پایش شکست. دوباره تمام اطرافیان شروع به پیش داوری کردند. در این میان تنها مرد کشاورز بود که به خوبی می دانست این پایان ماجرا نیست.

چند هفته بعد نیروهای ارتش وارد روستا شدند و شروع به سربازگیری از میان جوانانی کردند که از نظر جسمی توانا بودند. وقتی نوبت به پسر کشاورز رسید با دیدن پای شکسته جوانک او را از خدمت سربازی معاف کردند.

راست است که می گویند: یک سیب را که هوا بیندازی هزار چرخ می خورد تا به زمین برسد. گاهی تنها باید منتظر باشیم تا گذشت زمان مسیرمان را روشن کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ساعت 19:10  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

گاهي مواقع بايد اعتماد كرد.

یک روز در کلاس معلم رو به ما کرد و گفت: امروز می خواهیم یک بازی تیمی انجام دهیم.
هر یک از شما باید با بغل دستی خود یک تیم بسازد. سپس یکی از اعضای تیم می بایست پشت به دیگری ایستاده و خود را به آرامی به سمت عقب پرتاب کند. هم تیمی او نیز می بایست مانع از زمین خوردن او بشود. خب حالا کدام یک داوطلب می شوید؟
هیچ یک از ما جرأت این کار را نداشتیم. ممکن بود زمین بخوریم.
معلم تصمیم گرفت از بین تیم ها یکی را به قید قرعه انتخاب کند. متاسفانه اسم من و مریم در قرعه کشی در آمد و مریم به عنوان کسی که من را می گرفت انتخاب شد.
همه منتظر بودند تا خودم را پرتاب کنم. ترسیده بودم. مطمئن نبودم که مریم مرا خواهد گرفت. با این حال چشمانم را بستم و خودم را به سمت عقب حرکت دادم. منتظر بودم که کمرم زمین را لمس کند که ناگهان دست مریم را بر شانه هایم حس کردم. او با دست مرا نگه داشته بود.
همه بچه ها با هیجان شروع به خنده کردند.
معلم گفت: می بینید بچه ها، گاهی لازم است در زندگی به کسی اعتماد کنیم. گاهی در حال سقوط هستیم که ناگهان حضور دستی توانمند در پشتمان را احساس خواهیم کرد.
اعتماد کنید و سعی کنید طوری زندگی کنید که شما هم معتمد دیگران باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ساعت 19:4  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

در نظر بعضي ها مهم رسيدن به مقصد است.

روزی سفیر بریتانیا در ایران برای جلسه ای می بایست به دیدن سفیر هندوستان می رفت. او همراه با یکی از دوستان ایرانی خود سوار بر درشکه ای شد. در آن زمان مردم ایران دل خوشی از انگلستان و بریتانیا نداشتند از این رو وقتی درشکچی متوجه شد چه کسی را سوار کرده است شروع کرد به بد و بیراه گفتن به سفیر و کشورش.

همراه ایرانی سفیر با شنیدن حرف های درشكچی خجالت زده شده بود از طرفی می دانست که سفیر به زبان فارسی مسلط است و کاملا متوجه حرف های درشکچی می شود. پس رو سفیر کرد و گفت: شما که می فهمید درشکه چی چه می گوید چرا به او هیچ نگفته و سکوت اختیار کرده اید؟

سفیر پاسخ داد: مهم نیست او چه چیز می گوید، مهم آن است که می دانیم ما را به مقصد میرساند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ساعت 19:1  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

كه هستم و چه ميخواهم؟

کاترین در دبستان تدریس می کرد و به کارش نیز علاقمند بود . با این وجود همواره از جمع هراس داشت و در بسیاری از محیط های اجتماعی احساس ناراحتی زیادی می کرد تا جایی که علایم آن در ظاهر او کاملا مشهود بود. او در طول یک سال قبل با همه این علایم مانند لرزش لبها، افزایش ضربان قلب، اختلال در نفس کشیدن و عدم تمرکز گریبان گیر بود. روزی وقتی مقابل آینه ایستاده بود و با حسرت به خودش نگاه می کرد تصمیم گرفت برای بهبود زندگی اش تغییری ایجاد کند. با خود گفت: تمرکز من همیشه در زندگی بر چیزهایی بوده که هرگز نمی خواسته ام. من دوست ندارم عصبی باشم نمی خواهم آدم عجیبی باشم. در تمام این مدت تنها تصاویری از زندگی ام را تجسم می کردم که هرگز خواهان تحقق هیچ یک از آنها نبوده ام. از حالا می خواهم تنها بر آرزوهایم تمرکز داشته باشم.
آن روز کاترین واقعا تصمیم گرفت ترس هایش را کنار بگذارد و از رویارویی با افراد و موقعیت های تازه در زندگی اش استقبال کند. در اتاقش روی تابلویی تصاویری از آرزوهایش و تمام چیزهایی که داشت چسبانده بود. هر روز با خوشحالی و شکرگزاری از خواب بلند میشد و به آن تصاویر نگاه می کرد. رفته رفته اضطرابی که در جمع داشت از بین رفت. وقتی دوستانش راز بهبودی اش را از او جویا می شدند در جواب می گفت: با وجود اینکه هنوز به تمام رویاهایم نرسیده ام هر روز صبح با امید و ایمان به برآورده شدن آرزوهایم از خواب بیدار می شوم. خوب می دانم که هستم، چه دارم و چه می خواهم. همین برایم کافی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۷ساعت 18:58  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

اشتباهات رایج در حمام کردن

آیا شما هم جزو آن گروه از افرادی هستید که عادت به دوش گرفتن روزانه دارند و پس از دوش گرفتن هم با مشکلات مختلفی مانند خشکی، التهاب و خارش پوست مواجه می شوند؟
هفته نامه سلامت - ترجمه ندا احمدلو: آیا شما هم جزو آن گروه از افرادی هستید که عادت به دوش گرفتن روزانه دارند و پس از دوش گرفتن هم با مشکلات مختلفی مانند خشکی، التهاب و خارش پوست مواجه می شوند؟ اگر این طور است، باید بدانید که 5 خطای رایج در استحمام خیلی از ما وجود دارد که می تواند پوستمان را خشک، آسیب پذیر و شکننده کند. در این مطلب با این خطاهای پنج گانه و راه رهایی از آنها آشنا می شویم.

استحمام؛ 5 اشتباه رایج، 5 پیشنهاد ساده

1- دوش گرفتن با آب داغ

بسیاری از ما عادت داریم با آب کاملا داغ یا متمایل به داغ، تن و بدن خود را بشوییم. این عادت نادرست و آسیب رسان به پوست، در فصل های سرد سال بیشتر تکرار می شود و به همین دلیل هم افرادی که پوست های خشکی دارند یا مبتلایان به اگزما، بیشتر با خشکی و خارش پوست پس از حمام کردن با آب داغ مواجه می شوند.

هر چه بخار موجود در حمام بیشتر باشد و زاویه دیدتان در حمام کمتر شود، یعنی آب حمام داغ تر است و پوستتان هم در معرض آسیب بیشتری قرار دارد. آب داغ می تواند با کاهش چربی های سطح پوست، زمینه خشکی، خارش و التهاب پوست را فراهم کند و آسیب شدیدی به پوست افراد مبتلا به اگزما برساند.

پیشنهاد: اگر می خواهید از گرمای حمام لذت ببرید، آب داغ را داخل لگن یا وام حمام پر کنید. حین پر شدن لگن یا وان، بخار کافی در حمام ایجاد می شود. پس از ایجاد بخار، آب را ببندید و کمی آب داخل لگن یا وان را با دست هم بزنید تا از داغی آن کاسته شود. حالا با این آب ولرم و صابون های حاوی مواد نرم کننده، تن و بدن خود را بشویید. با این کار، هم از حمام کردن لذت می برید و هم پوستتان آسیب نمی بیند.

اگر اگزما دارید یا پوستتان بیش از اندازه خشک است، از روغن ها یا لوسیون های حمام بعد از خشک کردن تنتان استفاده کنید. سعی کنید این لوسیون ها را در حالی که پوستتان هنوز از بخار موجود در حمام مرطوب است به بدن خود بزنید.

استحمام؛ 5 اشتباه رایج، 5 پیشنهاد ساده

2- استفاده از صابون های نامناسب

برخی افراد عادت به استفاده از صابون های بسیار غلیظ، آنتی باکتریال یا اسکراب برای پاک کردن پوست خود در حمام دارند. این در حالی است که هر 3 نوع این صابون ها می توانند با از بین بردن بیش از اندازه چربی طبیعی پوست، باعث خشکی، التهاب و خارش های شدید پوستی بعد از استحمام شوند. معمولا بیشتر افرادی که از چنین صابون هایی برای شستن پوست بدنشان استفاده می کنند، در اثر تماس پوستشان با باد سرد یا آب ولرم، دچار احساس سوزش آزاردهنده ای می شوند.

پیشنهاد: به جای صابون های قوی و آنتی باکتریال یا انواع صابون های اسکراب، از صابون های ملایم بدون روغن برای شستن پوست های چرب و صابون های ملایم حاوی نرم کننده برای شستن پوست های خشک کمک بگیرید. بهتر است از صابون به صورت مستقیم روی پوست خود استفاده نکنید.

3- سایش مفرط پوست

اگر شما روزانه یا حداقل هفته ای 3 مرتبه حمام می کنید، نیازی به ساییدن پوستتان با انواع لیف ها وجود ندارد. تنها نقاطی از بدن که شما می توانید آنها را با لیف های ملایم بشویید، زیربغل و کشاله ران است. البته این توصیه بیشتر برای افرادی است که پوست خشکی دارند یا به اگزما مبتلا هستند. ساییدن لیف به پوست، مانند استفاده از صابون های غلیظ، باعث از بین رفتن چربی های سطح پوست می شود و خشکی و التهاب پوست را دنبال دارد.

پیشنهاد: در صورت لزوم استفاده از لیف، باید دور لیف های زیر را خط بکشید و از انواع نرم و نخی آنها استفاده کنید. حواستان باشد صابون را روی لیف (نه روی بدن) بزنید و سپس، آن را سبک و آرام روی پوست بدن خود بکشید. به هیچ عنوان فشاری برای کشیدن لیف روی پوست خود وارد نکنید. افرادی که دچار اگزما هستند یا پوست خشکی دارند، نباید لیف را روی صورت، ساق دست، ران و ساق پای خود بکشند.

4- تمیز نکردن ژیلت

زمانی که با ژیلت، موهای زائد بدن خود را تمیز می کنید، باکتری های سطح پوست هم همراه موها به تیغه ژیلت می چسبند و اگر ژیلت را با مسواک مختص این کار، تمیز نکنید؛ این باکتری ها در حجم بالایی لابلای تیغه های ژیلت که در فضای گرم و مرطوب حمام مانده اند، رشد خواهند کرد و تکثیر خواهند شد.

از این رو، بهتر است علاوه بر تمیز کردن ژیلت خود، قبل از استفاده هم آن را با آب کاملا داغ بشویید. در غیر این صورت، باکتری ها دوباره به پوستتان بر می گردند و شانس ابتلا به عفونت های پوستی را برایتان ایجاد می کنند. اگر این ژیلت های آلوده باعث ایجاد خراش روی پوستتان شوند، شانس ابتلا به عفونت های باکتریایی و قارچی هم در پوست شما دوچندان خواهد شد.

پیشنهاد: بهتر است ژیلت خود را حداقل هفته ای یک مرتبه با آب داغ و شامپو بشویید. ضمن اینکه پس از هر بار استفاده، ژیلت را از فضای گرم و مرطوب حمام خارج کنید.

استحمام؛ 5 اشتباه رایج، 5 پیشنهاد ساده

5- رعایت نکردن اصول استحمام در باشگاه و استخر

خطای پنجمی که باعث آسیب دیدن پوست در اثر حمام کردن می شود، رعایت نکردن اصول حمام کردن در باشگاه های ورزشی یا استخرهاست. معمولا باکتری های زیادی کف استخر و در باشگاه های ورزشی وجود دارند و از این رو، شما باید علاوه بر دوش گرفتن بعد از شنا و ورزش، حتما دمپایی لاانگشتی یا دمپایی پلاستیکی هنگام حمام کردن بپوشید و از شستن تمام قسمت های پا، مخصوصا لای انگشت ها هم غافل نشوید. در غیر این صورت، امکان ابتلا به عفونت های قارچی در قسمت پاها برای ورزشکاران و شناگران وجود خواهدداشت.

پیشنهاد: از کفش و دمپایی های شخصی در باشگاه های ورزشی و استخرها استفاده کنید و حتما بعد از دوش گرفتن در باشگاه یا استخر، لابلای انگشتان و چین های بدن خود را به خوبی خشک کنید تا از شر ابتلا به عفونت های قارچی پوست در امان بمانید.

8 توصیه تکمیلی

1- اگر فوم یا ژل مخصوص اصلاح در دسترستان نیست، به پوست خود صابون نزنید. از شامپوهای 2 در 1 که حاوی نرم کننده هستند یا نرم کننده های مخصوص مو کمک بگیرید تا پوستتان کمتر در معرض خشکی ناشی از اصلاح قرار بگیرد.

2- اگر پوستتان خشک است، آن را با همان شامپوی مخصوص موهای خشک که حاوی نرم کننده است و آن را به سرتان زده اید بشویید و دور انواع لیف و صابون را خط بکشید.

3- اگر پوستتان چرب یا پوسته پوسته است، به جای لیف های زبری که به پوست شما آسیب می رسانند، از صابون های اسکراب و لیف های نرم و لطیف کمک بگیرید.

4- اگر پوستتان بیش از اندازه خشک است یا به اگزما مبتلا هستید، با روغ های طبیعی مانند نارگیل، بادام یا زیتون، پوستتان را در بخار حمام ماساژ دهید.

5- بیشتر از 5 دقیقه به طور مداوم زیر آب گرم حمام نمانید. در غیر این صورت با از دست رفتن چربی های سطح پوست و خشکی و خارش پوستتان مواجه خواهید شد.

6- پوست سرتان را به هیچ عنوان با شامپو نسایید. برای تمیز کردن پوست سرتان کافی است شامپو را با کمک کف دست ها به آرامی روی پوست سر و موهایتان ماساژ دهید.

7- برای پیشگیری از ابتلا به خشکی و آلرژی پوستی، پوست سر و بدن خود را پس از شستن به خوبی آبکشی کنید تا اثری از مواد شوینده روی پوستتان باقی نماند.

8- برای پیشگیری از خشکی و التهاب پوست، دور صابون های معطر را خط بکشید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۰ساعت 18:17  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

كنار گذاشتن بعضي باورها

ﺑﻮﻣﯿﺎﻥ ﺍﻓﺮﯾﻘﺎ، ﺭﻭﯼ ﺗﻨﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ. ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻭ، ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ‌ﻫﺎ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺸﺖ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺩﯾﮕر نمی‌توﺍﻧﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ. ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯽ‍ﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ‍ﭘﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﻧﻤﯽ‌ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻡ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ًﺷﮑﺎﺭ ﺷﮑﺎﺭﭼﯿﺎﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. باورها و ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻏﻠﻂ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽ ﻣﺎ، ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ. آنچنان به تجملات و ظواهر زندگی چسبیده ایم و حاضر نیستیم رهایشان کنیم، که اصل زندگی را فراموش کرده ایم. ﺍﮔﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﯿﻢ ﺁﺯﺍﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﯾﻢ. ما زندانی افکار خودمان هستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ساعت 19:0  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

جدول راهنمايي كنفرانسهاي درس فوريت و حوادث غيرمترقبه

دانشجويان عزيز ترم شش توجه داشته باشند كه اين جدول براي راهنمايي بوده و اصل قضيه هنر شماست كه بيشترين و بهترين مطالب را در عرض حداكثر چهل و پنج دقيقه به خوبي بيان نمائيد:

جزئیت مهم

موارد مورد نظر

موضوع

 

 

ساختار اورژانس

 

 

تریاژ

 

 

حوادث جنگ

 

 

مسمویت

انواع مارها – تشخیص مارهای سمی – تقسیم بندی سموم مار و اثراتشان – درمان مارگزیدگی – انواع عقربها – علائم عقرب گزیدگی – پیشگیری از عقرب گزیدگی – درمان عقرب گزیدگی –انواع زنبورها – علائم زنبورگزیدگی – پیشگیری و درمان زنبورگزیدگی – موارد مصرف سم زنبور

مار – عقرب – زنبور –عنکبوت

گزیدگی ها

تقسیم بندی عروق بدن – انواع خونریزی و تفاوت آنها – روشهای جلوگیری از خونریزی

شریانی – مویرگی – وریدی

خونریزی

اتیولوژی تروما به شکم – علائم خونریزی داخلی شکم – علائم آسیب به هر یک احشاء به صورت جداگانه

پارگی طحال – پارگی روده – پارگی کبد – آسیب مثانه و مجاری ادراری

ترومای شکم

گردش خون و عملکرد آن – تعریف شوک – اتیولوژی کلی – پاتوفیزیولوژی کلی – مراحل ایجاد شوک – تقسیم بندی شوک – پیشگیری و درمانها – انواع شوک

گردش خون – انواع شوک

شوک

انواع اجسامی که وارد میشوند – علائم ایجادشده – عوارض مربوطه – اقدامات و درمانها

چشم – گوش – حلق – بینی

ورود اجسام خارجی به

تعریف درد – تقیسم بندی درد - فیزیولوژی درد – بررسی و شناخت درد – کیفیت درد – شدت درد – طول مدت درد – عوامل دردزا – عوامل دردبر – جداول بررسی شدت درد – درمان درد(عوامل غیردارویی و دارویی)

حاد – مزمن

ساماندهی درد

تعریف هر کدام – علائم هر کدام – عوامل موثر – پیشگیری و درمان

گرمازدگی – سرمازدگی و یخ زدگی – غرق شدگی – برق گرفتگی

اورژانسهای محیطی

خونی شامل قند ناشتا – اوره – کراتنین – سدیم – پتاسیم –CBC - تری گلیسرید –کلسترول PT – PTT – INR– آهن –TIBC - فریتین –sgot- sgpt– آلکالین فسفاتاز –CPK – LDH- تروپونین –ESR – CRP– کشت خون –ABG–CT – BT–T3 – T4 - TSH

آنالیز و کشت ادرار و انواع نمونه گیری آن

آنالیز(خون و تخم انگل در مدفوع) و کشت مدفوع

 

خونی – ادرار – مدفوع – ترشحات زخم – ترشحات ته حلق – خلط

آزمایشات تشخیصی

توزیع آب در بدن – راه های جذب و راه های دفع آب – خطرهای دفع آب – تقسیم بندی محلولهای تزریقی – انواع سرمها – مواد تشکیل دهنده هر سرم – موارد مصرف سرم – موارد منع مصرف سرم

رگ گیری – سرم درمانی

مایع درمانی

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۲/۱۴ساعت 11:17  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

«چارلی چاپلین»:

حقیقت این است ...

فرودگاهها، بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند!
و دیوار بیمارستانها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیده اند!
هميشه اینگونه ایم!!!
همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که چیزی در حال از دست رفتن است!!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۲/۱۴ساعت 11:10  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

از مشكلات شكلات بسازيم

هر روز در اطراف ما هزاران سیب از درخت به زمین می افتد، اما آنچه وجود ندارد دیدگاه نیوتنی است. مشکلات را شکلات کنید.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:14  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

بايد از خدا تشكر كني

پدر بزرگ و نوه کوچکش آرین در حال قدم زدن در پارک بودند که به حوض وسط پارک رسیدند، سر و صدای پسر بچه هایی که مسابقه قایقرانی راه انداخته بودند توجه آنها را جلب کرد. هر یک از آنها قایقی مکانیکی و مجهز به کنترل از راه دور داشت و آن را به آب انداخته بود. بچه ها قایق ها را به سرعت حرکت داده و سعی می کردند قایق های رقیب را با ضربات مداوم به آن از دور خارج نموده و واژگون سازند. آن ها با هیجان بازی می کردند و جیغ می زدند. آرین در حالی که با حسرت به آن ها نگاه میکرد می دانست که نمی تواند از این قایق ها داشته باشد. توانایی مالی پدر و مادرش این اجازه را به او نمی داد. پدر بزرگ هم در حالی که به صورت ناراحت و چشمان پر از حسرت آرین نگاه می کرد میدانست که خودش هم توانایی گرفتن چنین هدیه ای برای آرین را ندارد.  او مدت ها بود که با پدر و مادر آرین زندگی می کرد چرا که با حقوقش فقط می توانست نهایتا اجاره خانه را پرداخت کند و در این صورت مبلغی برای خرید غذا و یا چیزهای دیگر باقی نمی ماند.

جیغ بلند یکی از پسربچه ها افکار آن دو را بر هم زد. او توانسته بود یکی از قایق های رقیب را غرق کند. پدر بزرگ دست آرین را گرفت و به سوی دیگر برد اما آرین مدام سرش را بر می گرداند تا بچه های کنار حوض را ببیند. آن دو روی یک نیمکت نشستند. آرین به آهستگی به پدر بزرگ گفت: پدربزرگ … کاش می شد یکی از اون قایقا واسه من باشه. پدر بزرگ در حالی که دستش را روی شانه های آرین می گذاشت گفت: می دونم، زندگی فراز و نشیب های خودش رو داره.

آن ها در حال صحبت بودند که ناگهان تکه ای از پوسته درخت کاج کنار نیمکت روی زمین افتاد. پدر بزرگ به آرین گفت: حتما کار سنجاب هاست! ورجه وورجه کردن اونها گاهی باعث می شه تکه ای از پوسته درخت کنده بشه. سپس به پایین خم شد و پوسته را برداشت. خوب آن را وارسی کرد و بعد چاقو جیبی اش را در آورد و یک سوراخ در وسط آن درست نمود. به اطراف نگریست و رو به آرین کرد و گفت: پسرم، ببین اونجا کنار اون نیمکت یه شاخه کوچیک افتاده. برو اون رو برای من بیار. من نمی تونم زانوهام رو خم کنم.

آرین به سرعت رفت و شاخه را برای پدربزرگ آورد و مشاهده نمود که پدر بزرگش آن را در وسط چوب جا داد. سپس دستمال کوچکش را در آورد و به شاخه کوچک وصل نمود. یک قایق کوچک با یک بادبان نازک! این چیزی بود که پدربزرگ ساخته بود. آرین و پدربزرگ به سمت حوض به راه افتادند. وقتی رسیدند آرین قایق خود را به آب انداخت. پدر بزرگ گفت: یک فوت بزرگ. این همون نیرویی هست که باعث می شه قایق راه بیفته.

بعد از به حرکت در آمدن قایق چوبی یکی از قایق های مکانیکی به آن ضربه ای زد و این باعث شد قایق به سمت آب متمایل شود. آرین فریاد زد: اوه نه خدای من!

پدر بزرگ : نگاه کن آرین!

وزن کم قایق باعث شد که دوباره به حالت اول برگردد و واژگون نشود. در همین هنگام نسیمی وزید و قایق به حرکت خود ادامه داد. نیروی باد باعث شده بود که قایق سبک به سرعت به سمت خط پایان حرکت کند و هنگامی هم که از راه منحرف می شد آرین آن را با یک فوت به مسیر اصلی بر می گرداند. آرین و قایق عجیب و کوچکش توجه شرکت کنندگان و تماشاچیان را به خود جلب کرده بودند. حالا دیگر خیلی از تماشاگران آرین را تشویق می کردند. در نهایت قایق چوبی سومین قایقی بود که به خط پایان رسید. پدربزرگ به صورت آرین نگاه کرد. شور و هیجان در چهره ی معصوم و کوچکش مشهود بود. سپس دست آرین را گرفت تا با هم به سمت خانه حرکت کنند. آرین در حالی که دست پدربزرگ را میفشرد به آهستگی گفت: متشکرم پدر بزرگ! امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.

پدربزرگ جواب داد: باید از خدا تشکر کنی. او بود که آن تکه چوب را جلو پای ما قرار داد و نیروی باد را برایمان فرستاد. او همه ما را می بیند.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:12  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

پس همینجا کلاس درس من است

روزی شیوانا همراه شاگردانش در حال عبور از کنار مزرعه ای بود. صاحب مزرعه به محض مشاهده شیوانا از آنها دعوت کرد تا به خانه او بروند و قدری استراحت کنند. شیوانا پذیرفت و همگی به خانه کشاورز رفتند.

مرد کشاورز وقتی که از آن ها پذیرایی کرد گفت: متاسفانه من نمی توانم در هیچ یک از کلاس های درس شما حاضر شوم چرا که بسیار مشغول کار هستم و اینگونه هرگز از درس های زندگی نخواهم آموخت. شیوانا پاسخ داد: دوست من، همین مزرعه تو می تواند برایت کلاس درس باشد. سپس به مزرعه رو کرد و ادامه داد: مثلا همین علف های هرز داخل مزرعه تو آموزگارت هستند.

کشاورز با تعجب گفت: آخر چطور ممکن است که این علف های هرز معلم باشند؟ آن ها جز دردسر چیزی برای ما کشاورزان ندارند. علف ها مواد غذایی داخل خاک را مصرف می کنند و باعث می شوند که مواد معدنی گیاهان کاشته شده کم شود، علاوه بر آن چون مزه آنها تلخ است گاوها و گوسفندها هم آن ها را نمی خورند و ما مجبوریم خودمان آن ها را بکنیم. حال چگونه باید از آن درس بگیرم؟

شیوانا گفت: اگر خوب فکر کنی می بینی که زمین هم به گیاهان مفید و هم به علف های هرز فرصتی برابر برای رشد داده است. یعنی اگر بذر گندم و بذر گیاه هرز بکاری به یک اندازه از زمین بهره مند میشود و رشد می کنند. مانند همین قضیه در زندگی ما انسان ها هم وجود دارد. اگر ما در دل خود کینه و نفرت و یا حسد و بخل بکاریم چیزی بهتر از آن به دست نخواهیم آورد و اگر در دلمان مهر و محبت و دوستی و صداقت باشد خوبی درو خواهیم کرد. تا وقتی که در دل صفات بد نگه داریم نباید توقع داشته باشیم بهتر از آن را دنیا به ما هدیه بدهد. در ضمن علف هرز هر چه بیشتر بماند از منابع زمین بیشتر استفاده خواهد کرد و در این صورت گیاهان مفید نخواهند توانست خوب تغذیه و رشد کنند. پس اگر صفت بدی داریم باید در از بین بردن آن سریع عمل کنیم.

مرد کشاورز بعد از شنیدن حرف های شیوانا فریاد زد: پس همینجا کلاس درس من است.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:8  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

تصميم درست+جايزه نوبل

لودویک برادر آلفرد فوت کرده بود اما روزنامه ها به اشتباه گمان بردند که فرد فوت شده آلفرد است. از این رو زمانی که او روزنامه های صبح را ورق می زد از تیتر صفحه اصلی شگفت زده شد:

“آلفرد نوبل، سوداگر مرگ و کسی که مرگ آورترین سلاح بشر یعنی دینامیت را اختراع  کرد عصر دیروز چشم از جهان گشود.”

آلفرد از اینکه دیدگاه دیگران در مورد خود را اینگونه دیده بود بسیار ناراحت شد. او که سال ها زندگی خود را وقف علم شیمی کرده بود نمی خواست بعد از مرگ او را با این عنوان یاد کنند.

بنابراین تصمیم گرفت وصیت نامه خود را تغییر دهد. او ۹۰ درصد از اموال خود را که میزان قابل توجهی بود به پنج قسمت تقسیم کرد:

یک قسمت به کسی تعلق می گرفت که مهمترین کشف یا اختراع را در زمینه فیزیک انجام داده باشد. بخش دوم به کسی که کشف و اختراع مهمی در رشته شیمی داشته باشد، بخش سوم متعلق به جایزه فردی بود که در رشته فیزیولوژی یا پزشکی اقدامی مهم و موثر انجام داده باشد، بخش چهارم به رشته ادبیات و آخرین بخش نیز به فردی که بهترین فعالیت ها را در راستای صلح طلبی و برادری بین مردم انجام داده باشد.

بنابراین آلفرد نوبل با تصمیمی قاطع و درست کاری کرد که بعد از مرگ از یک سوداگر مرگ به فردی که نامش هر ساله به عنوان بنیانگذار جایزه ای جهانی یاد می شود تبدیل شود.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:6  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

زمان با هم بودن

از زمانی که مهران پا به میانسالی گذاشته بود چندسالی می گذشت. گرفتن مدرک دانشگاهی از بهترین دانشگاه کشور، انتخاب یک شغل خوب و تجربه کافی او را به یک انسان موفق در زمینه کسب و کار تبدیل کرده بود، مهران به علت مشغله کاری زیاد دیگر زمانی برای فکر کردن به گذشته نداشت، حتی فرصت بودن با همسر و تنها پسرش را هم نداشت. به شدت بر روی برنامه های آینده اش کار می کرد و هیچ چیز نمی توانست جلوی او را بگیرد.

روزی در خلال کارها مادرش با او تماس گرفت و گفت: خبر تلخی دارم پسرم. آقای عبادی دیشب فوت کرد. تشییع جنازه اش چهارشنبه برگزار میشه. می تونی بیای؟

[خاطرات گذشته بر ذهن مهران مرور شد. آقای عبادی همسایه دیوار به دیوار آن ها بود. مردی بسیار مهربان که بعد از مرگ پدر مهران جای خالی اش را پر کرده بود، با وجود آقای عبادی کمتر اتفاق میافتاد که مهران کمبود پدر را حس کند.]

مادر: مهران، پسرم صدایم رو می شنوی؟

مهران: بله مامان، ببخشید. خیلی وقته که بهش فکر نکرده بودم. از آخرین باری که دیدمش سال ها می گذره!

مادر: اون مرد بزرگی بود. بعد از مرگ پدرت خیلی سعی کرد که برات نقش پدر رو بازی کنه، در این مدت هر بار ما رو می دید همیشه از تو سراغی می گرفت و حالت رو می پرسید. خوشحال بود که به رویاهات رسیدی و مردی موفق هستی …. به هر حال چهارشنبه تشییع جنازه هست. اگر دوست داشتی بیای خبرم کن.

مهران: با اولین پرواز خودم رو می رسونم.

افراد زیادی در تشییع جنازه نبودند. آقای عابدی خانواده ای نداشت و خیلی از دوستانش را هم قبل از مرگش از دست داده بود. بعد از خاکسپاری مهران و مادرش به سوی خانه قدیمی آقای عابدی رفتند. خاطرات کودکی مثل یک فیلم از جلو چشمان مهران می گذشت.

مهران: او چقدر وقت صرف می کرد که به من آموزش بدهد که چه چیزهایی در زندگی مهم هستند. خیلی چیزها از او یاد گرفتم. او بود که مرا ترغیب کرد تا رویاهایم را عملی کنم. هیچوقت فرصت نشد که درست و حسابی از او تشکر کنم. اگر آقای عابدی نبود من هیچوقت به اینجا نرسیده بودم.

هر دو نگاهی به اطراف انداختند. نسبت به سالیان گذشته هیچ تغییری در خانه و وسایل آقای عبادی صورت نگرفته بود به جز یک چیز: جعبه چوبی که همیشه بالای طاقچه قرار داشت دیگر آنجا نبود، مهران قسمت های دیگر خانه را به دنبال آن جعبه گشت ولی چیزی پیدا نکرد.

رو به مادر گفت: همیشه دوست داشتم بدانم آقای عابدی در آن جعبه چه چیز نگه می دارد. هر وقت از او در موردش می پرسیدم می گفت: چیزی که برایم خیلی با ارزش است.

صبح روز بعد مهران در دفتر کارش حاضر و باز مشغول کار شد. عصر همان روز وقتی به خانه بازگشت متوجه یک بسته پستی در خانه شد. انگار بسته مدتها پیش بسته بندی شده بود. روی آن به سختی خوانده می شد. تنها چیزی که متوجه شد این بود که ارسال شده از شهر زادگاهش است.

بسته را باز کرد. در آن یک پاکت و یک جعبه که دورش را با روزنامه پوشانده بودند وجود داشت. روی پاکت نوشته شده بود: “برای مهران عزیزم. احمد عابدی.” مهران با دستانی لرزان پاکت را باز کرد. دست خط آقای عابدی بود که نوشته بود این جعبه را بعد از مرگش به مهران برسانند. او با کلیدی که داخل پاکت بود در جعبه را باز کرد. داخل جعبه عکسی دو نفره از او و آقای عابدی وجود داشت. پشت عکس را خواند: بخاطر زمانی که با او هستم شکرگزارم.

مهران با خود گفت: زمان با من بودن برایش پرارزش ترین چیزها بود!

اشک در چشمانش حلقه زد. به سرعت تلفن را برداشت و به منشی اطلاع داد که تمام قرارهایش را تا آخر هفته کنسل کند و وقتی منشی دلیل این کار را پرسید فقط یک جمله گفت: می خوام این چند روز رو کنار خانواده ام باشم. پسرم باید بدونه که برام چقدر ارزشمنده.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:4  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

نگاه اديسون

آزمایشگاه توماس ادیسون در حال سوختن بود. از آنجاییکه ساختمان از بتن ساخته شده و ضد آتش به نظر می رسید ادیسون آن را به طور کامل بیمه نکرده بود بنابراین خسارت زیادی به وی وارد می شد.

پسر ادیسون در هنگام آتش سوزی به شدت نگران واکنش پدرش بود. حاصل چندین سال زحمت ادیسون و ابزار کار او داشت می سوخت و توماس هم دیگر جوان نبود که بتواند آنها را از نو بسازد.

همانطور که پسر در پی پیدا کردن مخترع برق اطراف را می گشت او را در حالی یافت که روبروی ساختمانِ در حال سوختن ایستاده و به آن می نگریست. پسر به آرامی به او نزدیک شد تا دلداریش دهد اما وقتی خوب به چهره پدر نگاه کرد آثار غم و نگرانی را مشاهده نکرد. ادیسون وقتی پسرش را دید به او گفت: نگاه کن پسرم! تا به حال چیزی به این زیبایی دیده بودی؟ ببین مواد مختلف داخل آزمایشگاه در حال سوختن چه منظره ای را پدید آورده اند! مادرت کجاست؟ او را به اینجا بیاور. ممکن است دیگر هرگز چنین صحنه ای را نبیند!

فردای آن روز ادیسون در حالی که در خرابه های آزمایشگاه راه می رفت به پسرش گفت: تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم دوباره از نو شروع کنیم!

حدود سه هفته بعد ادیسون اولین فونوگراف خود را به دنیا عرضه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 4:0  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

معلم ما يك قهرمان است

من معلم کلاس چهارم دبستان هستم. به یاد دارم چند سال پیش در اولین روز شروع مدارس وقتی مدیر لیست اسامی شاگردانم را به دستم داد سایر معلمین به حالم تاسف خوردند چرا که مشاهده کردند مجید صفاری یکی از شاگردان من است. از نظر آنها مجید یکی از شرورترین و بی ادب ترین شاگردانی بود که تا آن زمان دیده بودند. سعی کردم که صحبت های آنها را نادیده گرفته و با خوشبینی به سوی کلاس بروم. به محض ورود به کلاس متوجه شدم که دو نفر از بچه ها در حال دعوا کردن با یکدیگرند. پس از جدا کردنشان فهمیدم که یکی از آنها مجید است. گویا دعوا بر سر این بود که مجید اجازه نمی داد دیگران کنار او بشینند. در هر صورت با مشاهده تندخویی و رفتار مجید اینطور صلاح دیدم که تنها نشستن او در یک نیمکت هم به نفع خودش هست و هم به نفع سایر دانش آموزان. تا آخر آن روز مجید با چند نفر دیگر از بچه ها نیز دعوا کرد. این روند در روزهای بعد هم ادامه داشت.

اکثر اوقات در هنگام تدریس مشغول کاری دیگر بود، مداوم با سایرین دچار مشکل می شد، تکالیفش را انجام نمی داد، بی ادبی می کرد، حتی یک بار به من که معلمش بودم گفت: ازت متنفرم خانم معلم! علاوه بر آن همیشه نامرتب و لباسش کثیف بود و مهم تر آنکه دهانش بوی خیلی بدی می داد و این باعث شده بود که دیگر شاگردان او را مجید بوگندو صدا کنند.

دیگر صبرم سر آمده بود. نمی دانستم باید چطور با او برخورد کنم. یک روز در دفتر مدرسه مشکلم را بیان کردم. سایرین با پوزخند گفتند: ما قبلا به تو تذکر داده بودیم. مشکل تو این است که درست و حسابی بچه ها را تنبیه نمی کنی. رفتار او باعث می شود که دانش آموزان دیگر هم آسیب ببینند و یا از او یاد بگیرند. او نباید کنار دیگر بچه ها درس بخواند. جواب دادم: باید با پدر و مادرش صحبت کنم، آنها باید در جریان رفتار کودکشان باشند. همکارانم گفتند: خدا خیرت دهد. فکر می کنی چند بار به پدر و مادرش نامه نوشته ایم؟ بارها از آن ها درخواست کرده ایم که به مدرسه بیایند ولی حتی دریغ از یک جواب خشک و خالی. گفتم: پس من خودم به دیدن آن ها می روم. از نظر سایرین کاری که در نظر داشتم انجامش دهم احمقانه و بی فایده بود و به من مربوط نمی شد و وظیفه ام فقط ایجاب می کرد که در مدرسه به بچه ها درس بدهم.

مشکل مجید مرا درگیرتر از آن کرده بود که به این مسائل فکر کنم. ساعت بعد به مجید گفتم: امروز به پدر و مادرت خبر بده که بعد از ظهر به دیدنشان می آیم. مجید با عصبانیت پاسخ داد: تو این کار رو نمی کنی. کفشای خوشگلت یه وقت کثیف می شن.

با قاطعیت گفتم: به هر حال من امروز عصر به خانه تان می آیم، کفش هایم را هم همراهم خواهم آورد.

در خلال پیدا کردن آدرس خانه مجید پرونده اش را مرور کردم. همه معلم های سال های قبلش اظهار کرده بودند که او غیر قابل تحمل است، همچنین کپی ده ها نامه به پدر و مادر مجید که پشت هر کدام نوشته شده بود: بدون پاسخ.

بعد از ظهر به سوی خانه شان رهسپار شدم. در راه به این فکر کردم چگونه به پدر و مادر مجید بفهمانم که در قبال تربیت فرزندشان مسئولند. بی توجهی آن ها در این قضیه مرا بسیار عصبانی کرده بود.

خانه خانواده صفاری در یکی از پایین ترین مناطق شهر واقع بود. مدتی طول کشید تا در آن کوچه پس کوچه های تنگ، خانه شان را پیدا کنم. باورم نمی شد. یک خانه قدیمی، کوچک و تقریبا خرابه. در زدم و پدر مجید در را باز کرد. او مردی جا افتاده بود. وارد که شدم ۶ بچه قد و نیم قد دیدم که به ترتیب کنار پیرزنی ایستاده بودند. مجید هم بین آن ها بود و داشت به من نگاه می کرد. از آن شرارت مدرسه خبری نبود. حرف هایی را که برای پدر مجید آماده کرده بودم فراموش کردم. پدر مجید با ادب و مهربانی برایم چای آورده و ابراز کرد: بسیار خوشحالم که قابل دانسته و مهمان خانه کوچک ما شدید. شما اولین کسی هستید که از طرف مدرسه به خانه محقر ما آمده اید. مدرسه فقط چندین بار برایمان نامه فرستاده بود که چون سواد ندارم متوجه نشدم چه چیز در آن نوشته شده است. مشغله کاری نمی گذارد که خودم به مدرسه بیایم، مادر پیرم هم نمی تواند بچه ها را رها کند. به او گفتم: خوشحالم که اینجا هستم. در واقع می خواستم کمی در مورد مجید با هم صحبت کنیم. او پسر خوب و باهوشی است.

پدرش گفت: بله می دانم. دوست دارم او به یک قهرمان تبدیل شود. گفتم: درست است و فقط کمی به کمک نیاز دارد. اگر اجازه بدهید مدرسه به او کمک کند. پیر مرد گفت: البته! هر کاری که صلاح می دانید انجام بدهید.

در آن چند ساعتی که در خانه شان بودم فهمیدم که آنها نه لباسشویی دارند و نه آبگرمکن.

بعد از آن ملاقات و مطالعه بیشتر در زمینه رفتارشناسی و بهداشت پی برم که بوی بد دهان مجید باید ناشی از کمبود ویتامین و عدم رعایت بهداشت دهان و دندان باشد و متوجه شدم کودکانی که بخاطر بوی بد مورد تمسخر دیگران قرار می گیرند منزوی و خشن می شوند.

نتیجه مطالعاتم را با مسئولین مدرسه در میان گذاشتم و از آن ها خواهش کردم که هر کمکی می توانند به خانواده مجید بکنند. قرار بر این شد که با پولی که مدرسه جمع می کند یک آبگرمکن برای خانه آنها خریداری گردد. همچنین از مدیر و سایر معلمین درخواست کردم که همه شاگردان کلاسم مخصوصا مجید را به مدت دو هفته قهرمان صدا کنند. در ابتدا معلم ها مخالفت کردند ولی قانعشان کردم که این کار تاثیرات مثبتی در رفتار بچه ها خواهد داشت.

مدتی از طرح ما گذشت. در این مدت من به مجید طرز مسواک زدن و رعایت بهداشت فردی را یاد دادم. همچنین یاد دادم که چطور خودش لباسش را بشورد. کم کم شاهد تغییر رفتار او بودم. او دیگر آن مجید سابق نبود. کمتر با کسی دعوا می کرد، به مراتب آرام تر از سابق بود. علاوه بر آن تکالیفش را با دقت حل می کرد. جالب آنکه متوجه شدیم که در مدتی که بچه ها را قهرمان صدا می زدیم نمره درسی بچه ها چندین برابر رشد داشته است. من این نتیجه را به مدیر نشان دادم و قرار شد که از آن به بعد همه بچه های مدرسه را با القاب خوب و انرژی بخش صدا کنیم.

چند هفته گذشت، یک روز وقتی زنگ آخر به صدا در آمد مجید به سرعت به طرفم آمد و کاغذی به دستم داد و با همان سرعت به همراه دوست تازه اش از کلاس بیرون رفت.

کاغذ را باز کردم. یک نقاشی از معلم که بود که زیر آن نوشته شده بود: معلم ما یک قهرمان است.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ساعت 3:58  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

آدرس وبلاگ دكتر بيگدليان

 با سلام

دكتر حميد بيگدليان فوق تخصص قلب كودكان از نظر مالي كاملا تامين ميباشد و تنها دغدغه ورودشان به مجلس قانونمند كردن طرح ويزيت رايگان در تمام بخشهاي خصوصي و دولتي است.

البته اين طرح را بنده مطالعه نموده ام و يك شعار تبليغاتي نيست.

آدرس وب ايشان در ذيل آورده شده است:

dr-hamidbigdelian.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۶ساعت 18:10  توسط حسین محمودزاده اردکانی  | 

انتخابات

به نظر ميرسد كه در بين اين همه كانديدا جهت مجلس شوراي اسلامي كه اينجانب در جلسات آنها شركت كرده و مصاحبه داشته ام جناب آقاي دكتر بيگدليان و آقاي شكيبافر ديدگاههايي به نفع پرستاري داشته باشند. در ذيل به معرفي اين دو بزرگوار ميپردازيم:

دكتر حميد بيگدليان

---

فوق تخصص جراحي قلب

و

محمد شكيبافر

---

كارشناس پرستاري و كارشناس ارشد مديريت بيمارستاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۵ساعت 23:57  توسط حسین محمودزاده اردکانی  |