دانشجو - نمره - جزوه

سلام.........................................hi

دانشجو - نمره - جزوه

حسین محمودزاده اردکانی
دانشجو - نمره - جزوه سلام.........................................hi

عيد نوروز مبارك

 

عيد باستاني و جهاني نوروز بر همه مردم دنيا مبارك باد.


موضوعات مرتبط: تصاویر

تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ | 4:23 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

تاريخچه حاجي فيروز و عمو نوروز

  

با نزدیک شدن به ایام نوروز، مسأله‌ای که توجه ما را در خیابان‌ها به خود جلب می‌کند، افراد سیاه چرده‌‌ای هستند که با دایره‌ای در دست در حال رقصیدن و البته بیشتر گدایی کردن هستند.
این افراد که به حاجی فیروز معروفند، همان‌هایی هستند که اگر چهره‌شان را بشناسید، حتما آنها را در حال اسپند دود کردن یا تمیز کردن شیشه ماشین‌ها در هفته‌های پیش دیده‌اید.  

«ایشتر ایزد بانوی باروری و زایش در اساطیر بین النهرین، برای دیدن خواهر خود به جهان زیرین یا همان دنیای مردگان سفر می‌کند، ولی متوجه می‌شود که برای او دیگر بازگشتی نیست. پس از فرو شدن ایشتر، زایش و باروری بر زمین باز می‌ایستد، کنایه از آغاز زمستان و خدایان در صدد چاره‌جویی برمی‌آیند؛ سرانجام موفق می‌شوند آب زندگی را به دست آورند و بر ایشتر بپاشند. اما بنا بر قانون سرای مردگان، ایشتر باید جانشینی برگزیند تا او را به جای خود به جهان زیرین بفرستد. ایشتر شوهر نگون بخت خود «دو موزی» را که از بازگشت او ناخشنود بود، برمی‌گزیند. جامه سرخ به تن دوموزی می‌کنند، روغن خوشبو به تنش می‌مالند، نی لاجورد نشان به دستش می‌دهند و او را به جهان زیرین می‌کشانند. دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می‌شوند. پس چاره چیست؟ خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می‌برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند.‌..( دوموز همان فیروز است)».
به نظر زنده یاد مهرداد بهار، اسطوره شناس، حاجی فیروز بازمانده آیین ایزد شهید شونده است و مراسم سوگ سیاوش نیز نموداری از همین آیین است. چهره سیاه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش و حیات دوباره ایزد شهید شونده و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست که با خود رویش و برکت می‌آورند.‌
 

حاجی فیروز پیام آور عید نیست و نماد عيد نوروز ايراني عمونوروز است. اين عنوان به نظر بعد از اسلام وارد ایران شده در صورتیکه نوروز سال‌ها قبل از اسلام، مراسمی در ایران داشته است. چند دليل بر اينكه حاجي فيروز براي مسخره كردن اعراب بعد از ورود اجباري اسلام به ايران است:

  1. ایرانی‌ها تنومند، با صورت‌هایی پر مو و موهای بلند و همینطور گندمگون بوده‌اند. نه سیاه و لاغر مردنی!
  2. لباس ایرانی‌ها همیشه فاخر بوده، پارچه‌ی آویزان قرمز حتی در فقیرترین قشر ایرانی جایگاهی نداشته. و حتی نشانه‌ی اشقیاست در تعزیه. ضمن اینکه کلاه بوقی هم در فرهنگ ایرانی جز برای مسخره کردن نيست.
  3. چرا بایست جنسیت حاجی فیروز مشخص نباشد؟! چرا دامن می‌پوشد و صدایی نازک دارد و اثری از ریش و سبیل در او نیست؟ چرا لباسش ساتن است و براق؟
  4. کدام رسم ایرانی گدایی کردن می‌آموزد؟ گدایی آن هم در ازای رقص بدون معنا با شعرهایی چاپلوسانه؟ کدام معرکه گیر را دیده‌اید که در ازای کارش گدایی کند؟ جملات معرکه گیرها را برای دریافت مزد در ذهن دارید؟
  5. اصلن چرا اسمش پیروز نیست و فیروز است؟ آیا روند عربی شدن کلام ما روند تحریف و تخریب تاریخ ایران را به یاد شما نمی‌آورد؟
  6. چرا حاجی با زبان به هم ریخته صحبت می‌کند و نمی‌تواند ارباب و سلام را درست ادا کند؟ برای این که بقیه به آن بخندند؟
  7. چرا در ذهن ما حاجی فیروز خمیده قد است و مثل یک معتاد راه می رود؟
  8. در سنت میر نوروزی به قرعه فردی حاکم چند روز اول سال می شود؛ این سبب خوشحالی مردم کجا و آن سبب باسن بالا بردن با دایره ی زنگی کجا؟
  9. کوچ سیاهان از زنگبار به جنوب ایران چندان قدیمی نیست. پس چطور می‌شود فیروز را به آن‌ها نسبت داد؟ ضمن اینکه اگر اینان همان سیاهان باشند که بایست خونشان با موسیقی آمیخته بود. بروید و ملتی که روی این مدار نزدیک استوا زندگی می کنند را از نزدیک ببنید. حرف زدنشان موسیقیِ خوب است نه این شعرهای بد ریتم و بی معنی. بزبز قندی؟!؟
  10. بابا نوروز یا عمو نوروز که مرکبی داشته از اسب، با لباسی ایرانی، برای هدیه دادن می آمده نه پول گرفتن، عاقله مردی ریش سفید است و شما در فرهنگ شکسته بسته‌ی باقیمانده‌ی فولکِ ایرانی نشانی از قر و قمبیل و کلمات رکیک از او نمی‌بینید.
  11. مسخره درآوردن و شکلک و شعبده و روحوضی و سیاه بازی  در همه جای جهان هست. حتی به هم ریختن نظمِ یک چیزی که آن را کمیک یا پارودی کند. مشتریان خودش را هم دارد. اما در کنارش آلترناتیوهای قوی فرهنگی دیگری هم هست. نمادهایی که شما را به فکر وا می‌دارد نه فقط خنده یا گریه‌ی زود گذر. اگر کمدیادلآرته هست اپرا هم هست، تراژدی هم هست. اصلن تئاتر به معنای واقعی هم هست.

موضوعات مرتبط: مطالب علمی غیردرسی

تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ | 4:22 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

آينده را ببينيم

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهار ساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد ميلرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل ساخته بود. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل خورده و روی زمین میریختند، یا وقتی لیوان را میگرفت غالبا شیر از داخل آن روی  رومیزی میریخت. پسر و عروسش از آن  همه ریخت و پاش کلافه شده بودند. پسر گفت: ”باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا روی زمین را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند. گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد، متوجه میشدند همچنان که در تنهایی غذایش را میخورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که هنگام افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند. اما کودک چهار ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب پیش از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید:” پسرم، داری چی می سازی؟” پسرک هم با ملایمت جواب داد:” یک کاسه ی چوبی کوچک، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد. این سخن کودک آنچنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 5:11 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

عشق مادر، تنفر فرزند

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلمها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اون جا دور شدم. روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره. فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو .. کاش مادرم یه جوری گم و گور می شدروز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری؟ اون هیچ جوابی ندادحتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اون جا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگیاز زندگی، بچه ها وآسایشی که داشتم خوشحال بودم. تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر. سرش داد زدم:” چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا!!!” اون به آرامی جواب داد:” اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم” و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد. یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن. ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه می دونی وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی. به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ می شی با یک چشم، بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.

با همه عشق و علاقه.

مادرت!


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 5:3 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

باغبان كور

مردی در یک خانه‌ کوچک، با باغچه‌ای بزرگ و بسیار زیبا زندگی میکرد. او چند سال پیش در اثر یک تصادف، بینایی خود را از دست داده بود و همه‌ اوقات فراغتش را در آن باغچه به سر میبرد. گیاهان را آب می داد، به چمن‌ها میرسید و رزها را هرس میکرد. باغچه در بهار، تابستان و پاییز، منظره‌ای دل‌انگیز داشت و سرشار از رنگ‌های شاد بود.

روزی، شخصی که ماجرای باغبان کور را شنیده بود، به دیدار او آمد. از باغبان پرسید: «خواهش می کنم، به من بگویید چرا این کار را میکنید. آنگونه که شنیده‌ام، شما اصلاً قادر به دیدن نیستید. «بله، من کاملاً نابینا هستم!» «پس چرا این همه برای باغچه‌ خود زحمت میکشید؟ شما که قادر به تشخیص رنگ‌ها نیستید، پس چه بهره‌ای از این همه گل‌های رنگارنگ می برید؟ باغبان کور به پرچین باغچه تکیه داد و لبخندزنان به مرد غریبه گفت:

«خب، من دلایل خوبی برای این کار خود دارم. من همواره از باغبانی خوشم می آمد. به نظرم میرسد که دست کشیدن از این کار به سبب نابینایی، دلیل قانع‌کننده‌ای نیست. البته نمیتوانم ببینم که چه گیاهانی در باغچه‌ام می رویند؛ ولی هنوز می توانم آنها را لمس و احساس کنم. من نمی توانم رنگ‌ها را از هم تشخیص دهم، ولی می توانم عطر گل‌هایی را که می کارم، ببویم و دلیل دیگر من، شما هستید. «چرا من؟ شما که اصلاً مرا نمی شناسید!» «البته من شما را نمی شناسم، ولی گاهی اوقات، شخصی چون شما از اینجا رد میشود و کنار باغچه‌ من می ایستد. اگر این تکه زمین، باغچه‌ای بدون گیاه و خشک بود، دیدن منظره‌ آن برای شما خوشایند نبود. به نظر من نباید از انجام کاری به این سبب چشم‌پوشی کنیم که در نگاه نخست، سود چندانی برای خود ما ندارد؛ در صورتی که ممکن است کمک ناچیزی به دیگران بکند». مرد به فکر فرو رفت و گفت: «من از این زاویه به موضوع نگاه نکرده بودم». باغبان پیر لبخندزنان به سخن خود ادامه داد: «به علاوه مردم از اینجا رد می شوند و با دیدن باغچه‌ من، احساس شادی می کنند؛ می ایستند و کمی با من سخن می گویند. درست مانند شما؛ این کار برای یک انسان نابینا ارزش زیادی دارد».


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 4:57 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

كارهايي انجام دهيد كه برايتان مهم است

گربه پیر ولگردی در حال تماشای بچه گربه ای بود که دور خود میچرخید و دنبال دمش میگشت. گربه پیر علت این کار را از او پرسید.

بچه گربه جواب داد:”بنده تازه از مدرسه گربه ها در رشته فلسفه فارغ التحصیل شدم. در مطالعات خود کشف کردم که دو چیز در دنیای گربه ها خیلی مهم است: اول آنکه شادمانی مهمترین چیز برای هر گربه است. دوم آنکه شادمانی در دم گربه واقع شده است. به آن نتیجه رسیدم اگر دمم را به قدری دنبال کنم که سرانجام به چنگش آورم به شادمانی همیشگی دست خواهم یافت. گربه پیر گفت: ”می دانی من یک گربه ولگردم و هرگز فرصت آن را نداشتم تا مانند شما به چنین مدرسه معتبری بروم. من تمام عمرم را در کوچه پس کوچه ها گذرانده ام. اما من هم به همین نتیجه رسیده ام. من آموختم که شادمانی مهمترین چیز برای گربه است و این شادمانی در دم او واقع شده است. فرق من و تو تنها در یک چیز است. من سرانجام به این نتیجه رسیده ام که اگر کسی مشغول کار خود شود و تنها چیزهایی را انجام دهد که برایش مهم است, هر جا که باشد, برایش شادمانی به دنبال خواهد داشت.


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 4:53 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

امروز خود را به حساب بنشين

از «شیخ بهایی» نقل است:

عارفی پارچه ای بافت و در بافت آن نهایت دقت و کوشش خود را به کار برد و سپس آن را فروخت. مشتری به علت عیبی پنهانی، آن پارچه را به او بازگرداند و عارف گریست! مشتری چون عارف را گریان دید، دلش سوخت و گفت: پارچه را به من برگردان. من به این عیب راضی ام، گریه نکن. عارف گفت: گریه من از بابت عودت پارچه نیست. از آن می گریم که در بافت آن کوشش بسیار کردم و حال به سبب عیبی پنهان به من بازگردانده شد؛ حال می ترسم عملی را نیز که چهل سال در آن کوشیده ام، از من نپذیرند.

کسی که امروز خود را به حساب بنشیند و در اصلاح کار خود برآید، نگران فردا نخواهد بود‹ژان ژاک روسو›


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 4:49 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

فكر كنيد اين بار هم كودكي بود.

استاد و شاگردی که مردی تاس بود به اطراف شهر رسیدند.در آنجا چند کودک می بینند که مشغول بازی بودند.یکی از کودکان چشمش به سر تاس و بی مو شاگرد افتاد و با صدای بلند به بقیه بچه ها گفت:”ببینید!سر این مرد مثل کدو تنبل، صاف و بی مو است.”بقیه بچه ها با شنیدن این جمله به مرد خیره شدند و یکصدا زدند زیر خنده!مرد کچل تبسمی کرد و خطاب به استادش گفت:”بچه هستند و نباید به حرفشان اهمیت داد و سپس بی اعتنا به بچه ها به صحبت با استادش ادامه داد.چند ساعتی که راه پیمودند به ورودی شهر رسیدند و نگهبان دروازه با بی حرمتی جلوی آنها را گرفت و شروع به گشتن وسایلشان کرد.در این بین یکی از نگهبانان با بی حرمتی خطاب به شاگرد گفت:”آهای کچل بدترکیب!بیا و بقچه ات را باز کن تا ببینیم داخل آن چه داری!”خشم چهره مرد کچل را فراگرفت و بی اختیار به سمت نگهبان رفت تا با او گلاویز شود. استاد به سرعت خود را جلوی مرد کچل  انداخت و چیزی در گوشش گفت. ناگهان مرد آرام شد و با خونسردی بقچه اش را مقابل نگهبان گذاشت تا وارسی کند. نگهبان که متوجه واکنش مرد کچل و آرامش سریع او شده بود بعد از وارسی دقیق بقچه های آن دو و نیافتن چیز مشکوکی آنها را مرخص کرد و موقع خداحافظی با پوزخند گفت:”راستی چه شد جناب کچل!یکهو داغ کردی و به یک باره با کلام دوستت آرام شدی!مگر دوستت چه گفت؟”مرد کچل نگاهی به استاد کرد و با تبسم پاسخ داد:”چیزی نگفت که به کار شما بیاید!موضوعی است شخصی بین من و او. دوستم فقط به من گفت که فکر کنم که این بار هم کودکی بود.


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ | 4:46 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

چرا دعا نمي كنيم؟

شهری بود به نام شهر پابرهنه ها. در یک صبح سرد زمستانی مردی وارد این شهر شد. وقتی که از قطار پیاده شد، متوجه شد ایستگاه قطار آنجا، همانند همه ایستگاه های قطار مملو از جمعیت است و مسافران می کوشند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند. مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه آنها پابرهنه هستند. هیچ کس کفش به پا نداشت. او از ایستگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد. در تاکسی متوجه شد که راننده هم کفش نپوشیده است. بنابراین از راننده پرسید: ببخشید، چرا مردم این شهر برخلاف مردم شهرهای دیگر کفش به پا ندارند؟ راننده گفت: بله، درست است، چرا ما کفش نمی پوشیم؟ چرا؟ مرد وقتی به هتل رسید، دید که مردم آنجا هم پابرهنه هستند. مدیر، صندوق دار، باربرها، پیشخدمت ها، همه پابرهنه بودند. از یکی از آنها پرسید: می بینم که شما کفش به پا ندارید. آیا چیزی درباره کفش نمی دانید؟ پیشخدمت گفت: چرا، ما کفش را می شناسیم. 

پس چرا کفش نمی پوشید؟ 

بله درست است. چرا کفش نمی پوشیم؟ 

نمی دانید که کفش پا را در برابر سرما محافظت می کند؟  

مرد گفت: البته که می دانم. آیا آن ساختمان را می بینی؟ آن ساختمان یک کارخانه تولید کفش است. ما از داشتن آن به خود می بالیم و هر یکشنبه آنجا جمع می شویم تا به سخنان مدیر کارخانه درباره فواید کفش گوش دهیم. 

پس چرا کفش نمی پوشید؟ 

آه درست است، چرا کفش نمی پوشیم؟  

------------------------------------------------------- 

نكته اخلاقي:   

آری! مانند اهالی آن شهر همه ما به دعا اعتقاد داریم. همه ما ایمان داریم که دعا می تواند بسیاری از خواسته های ما را تحقق بخشد. می دانیم که دعا می تواند معجزه بیافریند، ما را تغییر دهد، زندگیمان را متحول کند و ما را احیا کند. ما از نیروی اعجازانگیز دعا آگاهیم. با این حال دعا نمی کنیم. چرا؟


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ | 17:6 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |

مسئوليت آگاهي و كسب دانش

وقتی هشت ساله بودم، در یکی از سفرهایی که به جنگل داشتم، توانستم لاک پشتی را پیدا کنم. به سرعت آن را به خانه ی پدر بزرگم آوردم، جعبه ی مناسبی برایش انتخاب کردم و به طور رسمی حیوان خانگی ام شد. از آنجا که فوق العاده ساکت شده بودم، پدربزرگم به ایوان پشتی آمد تا ببیند من در حال انجام چه کاری هستم. لاک پشت با ارزشم را به او نشان دادم. پدربزرگم مدادی را از جیب در آورد و با آن ضربه ای به زیر لاک آن حیوان زد تا اینکه سرش را از زیر لاک درآورد و انتهای مداد را گاز گرفت. سپس پدر بزرگم  رو به او کرد و سوالی پرسید که تا امروز هم در ذهنم باقی مانده است. او پرسید: “حالا که فهمیدی لاک پشت چه کاری میتواند انجام دهد،اگر انگشتت را در دهان لاک پشت فرو کنی و لاک پشت آنرا گاز بگیرد،تقصیر توست یا لاک پشت؟” به عنوان یک بچه هشت ساله فهم آن مطلب برایم بسیار آسان بود. پی بردم که اگر به لاک پشت اجازه بدهم تا انگشتم را گاز بگیرد،این اشتباه خود من است.
بسیاری از ما به عنوان انسانهای بالغ این حکمت گاز گیری لاک پشت را فراموش میکنیم و بارها گاز گرفته میشویم. ما برای این شکست نمی خوریم که نمیدانیم جه کاری را باید انجام دهیم بلکه به این خاطر شکست میخوریم که آنچه را میدانیم، انجام نمیدهیم.
اگر به فرو بردن انگشتانت در دهان  لاک پشت ادامه بدهی، بدون شک تمام آنها را از دست می دهی. اگر خواهان نتایج متفاوتی در زندگی تان هستید، کاری متفاوت را انجام دهید.” جیم استوال


موضوعات مرتبط: جملات و حکایات

تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ | 17:0 | نویسنده : حسین محمودزاده اردکانی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.